گفت و گوی اشپیگل با هایدگر- قسمت آخر/ ترجمه سید مجید کمالی
اشپيگل: و فلسفه جاي خود را به چه ميدهد؟
هايدگر: سايبرنتيك.
اشپيگل: يا پارسايي كه خود را مفتوح نگاه ميدارد؟
هايدگر: اما اين ديگر فلسفه نيست.
اشپيگل: پس چيست؟
هايدگر: من آن را تفكري ديگر ميخوانم.
اشپيگل: شما آن را تفكري ديگر ميناميد. مايل هستيد آن را كمي روشنتر به بيان آوريد؟
هايدگر: داريد به اين جمله كه در پايان نوشته من با عنوان «پرسش از تكنولوژي» آمده است، ميانديشيد؛ «چرا كه پرسشگري، پارسايي تفكر است»؟
اشپيگل: ما در درسهايتان درباره نيچه عبارتي يافتهايم كه براي ما روشنگر به نظر ميرسد. شما در آنجا بيان داشتهايد: «از آنجا كه در تفكر فلسفي، عظيمترين پيوند ممكن سيطره دارد، تمام متفكران برجسته به امري واحد ميانديشند. اما اين امر واحد چنان بنيادي و غني است كه هيچ فردي به تنهايي نميتواند به ژرفناي آن وارد شود؛ بلكه هر فردي، فردي ديگر را سختتر بدان پيوند ميدهد». اما براساس انديشه شما به نظر ميرسد كه اين ساختار فلسفي به پايان متقن خود رسيده است.
هايدگر: به پايان رسيده اما در نزد ما نامعتبر نشده است؛ بلكه بار ديگر در گفتوگوي ما حاضر ميشود. تمام كار من در سخنرانيها و سمينارها طي 30 سال گذشته اساسا تفسير غرب بوده است. رجوع به مباني تاريخ تفكر و انديشيدن در پرسشهايي كه از زمان فلسفه يونان ناپرسيده باقي ماندهاند، به معناي گسستن از فرادهش نيست. اما حرف من اين است كه شيوه انديشيدن متافيزيك سنتي كه با نيچه به پايان ميرسد، ديگر هيچ امكاني براي تجربه بنيادين عصر تكنيكي به ما عرضه نميدارد؛ عصري كه صرفا از طريق تفكر آغاز ميشود.
اشپيگل: تقريبا 2 سال پيش، در گفتوگويي با يك راهب بودايي درباره «روش كاملا نويي براي تفكر» سخن گفتهايد و بيان داشتهايد كه اين شيوه جديد براي تفكر «ابتدا تنها براي افراد كمي قابل اعمال است». آيا بدين وسيله ميخواستيد بگوييد كه تنها عده بسيار كمي ميتوانند بينشهايي داشته باشند كه به عقيده شما ممكن و ضروري هستند؟
هايدگر: «داشته باشند» به معناي اصيل و آغازيناش يعني اينكه آنها به طريقي ميتوانند اين بينشها را بيان كنند.
اشپيگل: درست است؛ اما در گفتوگوي خود با آن راهب بودايي به وضوح بيان نكرديد كه چگونه اين امر ميتواند تحقق يابد.
هايدگر: من نميتوانم آن را روشن سازم. چيزي درباره اينكه چگونه اين تفكر ميتواند «اثرگذار» باشد، نميدانم. ميتواند هم چنين باشد كه امروزه، كورهراه تفكر به سوي سكوت سوق مييابد، به طوري كه تفكر بتواند از اينكه طي يك سال به تاراج برده شود، محفوظ بماند. اين هم نيز ميتواند باشد كه 300 سال زمان لازم است تا تفكر به امري «اثرگذار» بدل شود.
اشپيگل: ما اين نكته را خوب ميفهميم اما با توجه به اينكه ما در اينجا و اكنون زندگي ميكنيم نه در 300 سال بعد، از سكوت سر باز ميزنيم. ما در مقام سياستمدار، شبهسياستمدار، شهروند، ژورناليست و... دائما مجبور به اتخاذ اين يا آن تصميم هستيم. بنابراين ما بايد خود را با سيستمي كه در آن زندگي ميكنيم، وفق دهيم يا بايد بكوشيم آن را تغيير دهيم. بايد مراقب راه باريك اصلاحات و راه باريكتر انقلاب باشيم. ما از فيلسوفان انتظار كمك داريم؛ حتي اگر به طور غيرمستقيم و به شيوهاي فرعي به ما كمك كنند و ما اكنون ميشنويم: «من نميتوانم به شما كمك كنم».
هايدگر: من هم نميتوانم.
اشپيگل: اين سخن، شجاعت را از غيرفيلسوفها ميگيرد.
هايدگر: من نميتوانم چراكه اين پرسشها به قدري دشوار هستند كه برخلاف معناي وظيفت تفكر است كه [به واسطه انديشيدن به اين پرسشها] ظهوري عام پيدا كند، موعظه كند و نمره اخلاقي بدهد. شايد با گفتن اين عبارت خود را در خطر اندازم؛ سر سيطره سيارهاي ذات ناانديشيده تكنولوژي منطبق است با گذرايي و ابتذال تفكري كه ميكوشد اين ذات ناانديشيده را به انديشه درآورد.
اشپيگل: شما خود را جزو كساني نميشماريد كه اگر سخنانشان مخاطبي مييافت، راهي نشان ميدادند؟
هايدگر: خير! من هيچ طريق بيواسطهاي براي تغيير وضعيت اكنوني عالم نميشناسم، مشروط بر آنكه چنين شناختي اصولا در توان آدمي باشد. اما به نظرم ميرسد، آن تفكر مطلوب بتواند اين آمادگي مذكور را ايجاد كند و آن را وضوح بخشيده و استوار سازد.
اشپيگل: اين پاسخي روشن است اما آيا يك متفكر ميتواند و اصلا اين اجازه را دارد كه بگويد: «دست نگه داريد؛ طي 300 سال آينده، امري بر ما حادث خواهد شد؟»
هايدگر: موضوع اين نيست كه صرفا منتظر حدوث امري طي 300 سال آينده باشيم؛ بلكه سخن بر سر پيشبرد تفكر – بدون هر دعوي پيامبرانهاي – از عزيمتگاه جريانهاي بنيادين عصر حاضر به سوي آينده است؛ امري كه در آن كمتر انديشيده شده است. تفكر امري منفعل نيست؛ بلكه در ذات خود عملي است كه با تقدير عالم به گفتوگو مينشيند. به نظر من اين تمايز برآمده از متافيزيك كه تئوري را از پراكسيس جدا ميكند و باور پيوند ميان آن دو را برميانگيزد، راه رسيدن به بينشي را كه من تفكر ميخوانم، منحرف ميكند. در اينجا شما را به درسهايم كه در 1954 با عنوان «چه چيزي تفكر خوانده ميشود؟» ارجاع ميدهم. اين نوشته كمتر از ديگر آثارم خوانده شد و شايد همين امر در عين حال نشانهاي از [حقيقت] دوران ما باشد.
اشپيگل: البته همواره اين سوءتفاهم نسبت به فلسفه وجود داشته است كه فلاسفه با فلسفه خود بايد تأثيري مستقيم بگذارند. اجازه دهيد به سرآغاز بحث بازگرديم. آيا اين امر، قابل تصور است كه ناسيونال سوسياليسم از يكسو، به مثابه تحقق آن «مواجهه سيارهاي» بوده و از سوي ديگر، همچون آخرين، مخوفترين، قويترين و در عين حال بيفايدهترين موضعگيري عليه اين مواجهه تكنيك محتوم سيارهاي و انسان مدرن باشد؟ ظاهرا شما با اموري متناقض در شخص خودتان سروكار داريد؟ بدينترتيب كه بسياري از نتايج ضمني فعاليتهاي شما، فيالواقع تنها به اين نحو، قابل توضيح است كه شما با جنبههاي مختلفي از وجودتان كه ربطي به وجوه اصلي فلسفي ندارند، به اموري وابسته هستيد. به عنوان يك فيلسوف ميدانيد كه آنها استمرار و پايايي ندارند؛ براي مثال، مفاهيمي همانند «مأوي» [Heimat]، «ريشه داشتن» و مواردي مشابه اينها.
چگونه تكنيك سياري و «مأوي» با يكديگر جور درميآيند؟
هايدگر: من اين را نميگويم. به نظر من، شما تكنيك را بسيار مطلق لحاظ ميكنيد. من وضع آدمي را در عالم تكنيكي سيارهاي و سرنوشت فاجعهآميزي كه غيرقابل حل و محتوم است، نميدانم بلكه چنين ميانديشم كه وظيفه تفكر اين است كه در حدود مرزهاي خود قويا كمك كند تا آدميان به طور كلي، نسبتي كافي با ذات تكنولوژي حاصل كنند. اگرچه ناسيونال سوسياليسم در اين جهت پيش ميرفت اما اين افراد در تفكر خود بسيار تنگنظر بودند تا درواقع، نسبتي صريح با آنچه كه امروزه رخ ميدهد و آنچه كه طي اين 300 سال حادث شده است، برقرار كنند.
اشپيگل: آيا آمريكاييها امروزه اين نسبت صريح را دارند؟
هايدگر: آنها هم فاقد چنين نسبتي هستند. آنها هنوز گرفتار تفكري – پراگماتيسم – هستند كه عمل و دستكاري تكنيكي را ميبالد و در عين حال، راه رسيدن به تأمل درباره آنچه كه خصيصه تكنيك مدرن است را ميبندد. در اين ميان، براي گسستن از انديشه پراگماتيك – پوزيتيويستي، هم در اينجا و هم در آمريكا تلاشهايي شده است. چه كسي از ما ميتواند بگويد روزي در روسيه و چين، فرادهشهاي كهن «تفكري» سر برنخواهند آورد كه به آدمي در ممكن ساختن نسبتي آزاد با عالم تكنيكي ياري رسانند؟
اشپيگل: اگر اين نسبت را كسي نداشته باشد و فيلسوف [هم] نتواند آن را به كسي عرضه كند...؟
هايدگر: در توان من نيست كه تصميم بگيرم با مساعي خود در تفكر به چه ساحتي برسم و اين ساحت در آينده چگونه پيگيري شود و تغييري غني يابد. در سال 1957 در جشن سالگرد تأسيس دانشگاه فرايبورگ، سخنرانياي با عنوان «اصل اين هماني» ايراد كردم. در اين سخنراني، با برداشتن گامهايي مختصر در تفكر، خود را به اين مخاطره در انداختم تا نشان دهم تا چه حد تجربه تفكر از آنچه كه اصليترين خصيصه تكنيك مدرن است، ميتواند پيش برود. من كوشيدم نشان دهم كه اين تفكر ممكن است تا سرحد گشايش اين امكان پيش رود كه بشر عصرتكنيكي با خواستي نسبت يابد كه نهتنها قادر به شنيدن آن باشد بلكه تعلقي نيز بدان داشته باشد. تفكر من نسبت ضروري و اساسياي با شاعري هولدرلين دارد اما چنين نميانديشم كه هولدرلين صرفا شاعري در ميان ديگر شاعران است كه آثارش موضوع بررسي تاريخنگاران ادبي است. در تفكر من، هولدرلين شاعري است كه به آينده اشاره دارد، در انتظار خداست و بنابراين كسي است كه صرفا نميتواند موضوعي براي تحقيقات تاريخ ادبيات باشد.
اشپيگل: داريد درباره هولدرلين سخن ميگوييد. با عذرخواهي از اينكه بار ديگر يكي از گفتههاي شما را نقل ميكنيم؛ شما در درسهاي خود درباره نيچه بيان داشتهايد كه: «نزاع ميان ديونيزوس و آپولن، شوق قدسي و دليلآوري هوشيارانه كه به انحاي مختلفي فهميده ميشود، قانون خاص پنهان سرنوشت تاريخي آلمانيهاست و بايد روزي ما را براي ساختاربخشي خود آماده و مهيا بيابد.
اين تضاد، قاعدهاي نيست كه به كمك آن صرفا بتوانيم «فرهنگ» را توصيف كنيم. هولدرلين و نيچه با طرح اين تضاد فراپيش وظيفه آلمانيها براي فهم ذاتشان به نحوي تاريخي، علامت سؤال گذاشتند. آيا ما قادر خواهيم بود اين نشانه و اين علامت سؤال را بفهميم؟ يك چيز معلوم است: «اگر ما اين نشانه را نفهميم، تاريخ، انتقام خود را از ما خواهد گرفت». نميدانيم اين عبارت را در چه سالي نوشتيد اما حدس ميزنيم مربوط به سال 1935 باشد.
هايدگر: احتمالا مربوط به درسهاي من درباره نيچه با عنوان «اراده معطوف به قدرت به مثابه هنر» به سال 37-1936 است؛ البته ميتواند در سالهاي بعد از آن نيز گفته شده باشد.
اشپيگل: تمايل داريد اين مطلب را كمي بيشتر توضيح دهيد؟ اين امر ما را از مسيري عمومي به تقدير انضمامي آلمانيها خواهد رساند.
هايدگر: ميتوانم عبارت مذكور را به اين گونه نيز بيان كنم: به اين اعتقاد رسيدهام كه بازگشت تنها از همان جايي كه منشأ عالم تكنيكي مدرن است، ميتواند تمهيد شود. اين بازگشت نميتواند به واسطه گزينش ذن بوديسم يا ديگر تجارب شرقي عالم محقق شود. تغيير در تفكر، به كمك فرادهش اروپايي و تمليك مجدد آن نيازمند است. تفكر تنها به واسطه تفكري كه همان منشأ و تقدير را دارد، تغيير شكل خواهد يافت.
اشپيگل: شما فكر ميكنيد كه درست از همان جايي كه عالم تكنيكي نشأت گرفته است بايد...
هايدگر: ... به معناي هگلي رفع شود؛ نه اينكه مغلوب شود، اما نه از طريق فرد آدمي.
اشپيگل: شما وظيفه خاصي را به ويژه براي آلمانيها معين ميكنيد؟
هايدگر: به كلام هولدرلين، بله.
اشپيگل: شما فكر ميكنيد زبان آلماني ويژگي معيني براي اين تغيير دارند؟
هايدگر: من به نسبت دروني خاصي ميان زبان آلماني، زبان و تفكر يوناني ميانديشم اين امر، بارها و بارها توسط فرانسويها به من ثابت شده است. هنگامي كه آنها آغاز به تفكر ميكنند، آلماني صحبت ميكنند آنها اطمينان ميدهند كه با زبان خود از عهده تفكر برنميآيند.
اشپيگل: شما به اين ترتيب ميخواهيد بگوييد كه در كشورهاي لاتيني به ويژه در فرانسه، چنين تاثير عميقي داشتهايد.
هايدگر: آنها ميبينند كه وقتي تلاش ميكنند با تمام عقلانيت خود، عالم امروز را در منشأ ماهوياش بفهمند، از عهده اين كار برنميآيند. تفكر همچون شعر قابل ترجمه نيست. حداكثر ميتوان آن را بازنويسي كرد. به محض آنكه بكوشيم ترجمهاي تحت اللفظي به دست دهيم، همه چيز تغيير شكل مييابد.
اشپيگل: تفكر اضطرابآوري است.
هايدگر: خوب ميبود اگر اين اضطراب و ناراحتي را تماما جدي ميگرفتيم و دست آخر توجه ميكرديم كه تفكر يوناني به واسطه ترجمه به زبان رومي- لاتيني، دچار تغييري مهم شده است؛ رويدادي كه هنوز هم راه ما را به فهم تام واژگان بنيادين تفكر يوناني مسدود ميكند.
اشپيگل: جناب پروفسور، همواره تمايل به اين است كه به نحو خوشبينانهاي فرض كنيم كه انديشه ميتواند منتقل شده و حتي ترجمه شود؛ چرا كه اين خوشبيني را كه محتواي انديشه، با وجود محدوديتهاي زباني، قابل انتقال است، كنار بگذاريم، در آن صورت، محليگرايي [انديشه]، را تهديد خواهد كرد.
هايدگر: شما تفكر يوناني را در برابر سنخ تصورات امپراتوري رم، محلي ميخوانيد؟ نامههاي تجاري را ميتوان به هر زباني ترجمه كرد. علوم (امروزه مراد علوم، علوم طبيعي و فيزيك رياضي به عنوان علم بنيادين است) به همه زبانهاي عالم ميتواند ترجمه شود؛ به بياني صحيحتر، آنها ترجمه نميشدند بلكه همان زبان رياضي است كه بيان ميشود. ما در اينجا با عرصهاي برخورد داريم كه بعيد و سخت است كه بتوان به همه آن پرداخت.
اشپيگل: شايد اين نكته هم به موضوع بحث ربط داشته باشد: بحران دوره معاصر، بدون اغراق نظام دموكراسي- پارلماني است. مدتهاست كه اين بحران را داريم؛ به ويژه در آلمان اما تنها در عالم اين بحران نيست. اين بحران در كشورهاي كلاسيك دموكراسي، در انگلستان و آمريكا هم وجود دارد. در فرانسه هم چيزي فراتر از بحران وجود دارد. اكنون اين پرسش مطرح ميشود: آيا متفكران حتي به صورت ضمني هم كه شده، نميتوانند راهنماييهايي ارائه دهند مبني بر اينكه آيا اين نظام بايد با نظام ديگري تعريف شود؟ و در اين صورت، اين چه نظامي بايد باشد و يا اينكه اصلاح نظام ممكن است؟ در اين صورت، پيشنهادهايي نيز براي چگونگي امكان اصلاح مطرح كنند. در غير اين صورت شخصي كه تحصيل فلسفي ندارد- و به طور معمول، اين شخص كسي است كه امور را در دست دارد (اگر نميتواند آنها را متغين سازد) و كسي است كه گرفتار امور است - اين شخص به نتايج نادرست و حتي شايد هولناك ميرسد. بنابراين آيا نبايد فيلسوف آماده اين تفكر باشد كه چگونه آدميان ميتوانند در اين عالم كه خودشان تكنيكياش كردهاند و تحت سيطره آن درآمدهاند، همزيستي داشته باشند؟ آيا بهراستي نبايد از فيلسوف انتظار داشت كه درباره آنچه او بهعنوان طرق ممكن زندگي لحاظ ميكند، راهنمايي كنند؟ آيا اگر فيلسوف سخني در اينباره نگويد، قدري – حتي اگر ناچيز – از حرفه و وظيفه خود عدول نكرده است؟
هايدگر: تا آنجا كه من درمييابم، فرد به تنهايي از فهم عالم به مثابه يك كل ناتوان است؛ فهمي كه برمبناي آن تا آنجا پيش برود كه بتواند هدايتگريهاي عملي بكند؛ بهخصوص در مواجهه با اين وظيفه كه بار ديگر بنيادي آغازين براي خود تفكر بيابد. مادام كه تفكر، خود را بدين منظور كه بايد در مواجهه با اين فرادهش عظيم براي ارائه دستورات مهيا شود، جدي بگيرد، از عهده كار برنخواهد آمد. براساس كدام حجيت، اين امر ميتواند رخ دهد؟ در قلمروي تفكر، گزارههاي امري وجود ندارد؛ تفكر تنها از جانب موضوعي كه بايد به انديشه درآيد، متعهد ميشود. اما اين همان چيزي است كه بيشتر از هر امر ديگر شايسته پرسش است. براي اينكه اين امور فهمپذير شوند، بحث نيازات در باب نسبت ميان فلسفه و علوم؛ علومي كه موفقيتهاي تكنيكي – عمليشان، تفكر به معناي فلسفي را بيش از پيش غيرضروري مينمايانند. وضعيت دشواري كه تفكر براساس وظيفه خود در آن قرار گرفته است، منطبق است با نوعي بيگانگي كه از وضعيت قدرتمند علوم نسبت به تفكري كه بايد از پاسخدادن به پرسشهاي عملي و ايدئولوژيك مبتلا به امروز سر باز زند، نشأت ميگيرد.
اشپيگل: جناب پرفسور، در حوزه تفكر، گزارههاي امري محلي از اعراب ندارند. بنابراين فيالواقع تعجبآور نيست كه هنر مدرن براي اظهار گزارههاي دستوري و امري، با زمانه دشواري مواجه است. باوجود اين، شما آن را «تخريبگر» ميخوانيد. هنر مدرن اغلب خود را، هنري تجربي ميداند. آثار هنري كوششهايي هستند... .
هايدگر: با خوشحالي حاضرم ياد بگيرم.
اشپيگل: كوششهايي هستند كه برآمده از حالت انزواي آدميان و هنرمندان و هرازگاهي يكي از صدتا كوشش، اصابه به مقصود ميكند.
هايدگر: پرسش مهم همين است. هراز چه ساحتي قيام دارد؟ چه ساحتي را به اشغال درآورده است.
اشپيگل: بسيار خب اما شما در اينجا از هنر امري را مطالبه ميكنيد كه ديگر از تفكر چنين توقعي را نداريد.
هايدگر: من از هنر توقعي ندارم، تنها اين پرسش را مطرح ميكنم كه هنر چه ساحتي را پر كرده است؟
اشپيگل: اگر هنر جايگاه خود را نشناسد، آيا بدين معناست كه تخريبگر است؟
هايدگر: بسيار خب، از اين مطلب عبور كنيم. بههرحال مايلم بيان كنم كه به انديشه من، هنر مدرن راهي را نشان نميدهد؛ بهويژه اينكه واضح نيست مهمترين خصيصه خود را چه ميبيند يا اينكه دستكم بهدنبال چنين خصيصهاي هست يا نه.
اشپيگل: هنرمند تعهدي به فرادهش در خود نميبيند. او ممكن است آن را زيبا ببيند و بگويد بله، اين شيوهاي بود كه آدمي ميتوانست 600 سال قبل يا 300 سال پيش يا حتي 30 سال پيش، نقاشي كند اما او ديگر نميتواند اينگونه نقاشي كند. حتي اگر بخواهد هم ديگر نميتواند. اگر چنين نباشد، نابغه جاعل، هانس فن ميگران كه «بهتر» از هر كس ديگري ميتوانست نقاشي كند، بزرگترين نقاش بايد باشد. اما حرف خوب نقاشيكردن، ديگر اثر نميكند. بنابراين هنرمند، نويسنده و شاعر در وضعي مشابه متفكر قرار دارند. چندبار بايد بگوييم كه چشمهايتان را بر اين ماجرا ببنديد.
هايدگر: اگر «صنعت فرهنگ» را همچون چهارچوبي براي ردهبندي هنر، شعر و فلسفه لحاظ كنيم، آنگاه اين يكسانبودن قابلتوجيه است. اما وقتي نه تنها اين صنعت بلكه درعينحال آنچه فرهنگ ناميده ميشود در ساحت پرسش قرار گيرد، آنگاه تأمل در همين نكته «در ساحت پرسش بودن» بازهم در قلمروي مسؤوليت تفكر قرار ميگيرد و البته تعهد تفكر به سختي قابل تصور است.
اما بزرگترين پريشاني تفكر تا آنجا كه من ميفهمم، اين است كه ديگر متفكري آنچنان بزرگ وجود ندارد كه تفكر را به نحوي بيواسطه و در هيأتي نو با موضوع تفكر مواجه ساخته و از اين طريق به راه آورد. عظمت آنچه بايد به انديشه درآيد، امروزه براي ما بس عظيم است. شايد بتوانيم با كوشش زياد، پلي باريك و نهچندان طولاني براي عبور خود بسازيم.
اشپيگل: پرفسور هايدگر، براي اين گفتوگو از شما تشكر ميكنيم.
منبع"Nur noch ein Gott kann uns retten," Der Spiegel, 31Mai 1976.s.193-219.