پاتریشیا آلتنبرند جانسون/ترجمه: سید مجید کمالی

پروا[1] (sorge)

توصیف‌هایدگر از در- عالم- بودن، سیری طولانی دارد. وی وصف تناهی آدمی را با این دید آغاز می­کند که ما، در زندگی روزمره و اُنتیک گم شده­ایم و از این رو، وجود و امر وجودشناختی را فراموش کرده و از آن غافلیم. در طی تحلیل در- عالم- بودن، فهمی اجمالی نسبت به امر وجود شناختی حاصل می­کنیم، اما در عین حال بر ما معلوم می­شود که این دریافت، به طرفه­العینی در فعالیت­های روزمره­مان پنهان می­شود. به عنوان مثال، بر ما مشخص است که رابطه ما با همسایه بر پیش­فرض­هایی مبتنی است. خود تشخیص این امر، ما را در موقعیتی بهتر برای بررسی این پیش­فرض­ها قرار می­دهد و [نیز] پرسش از چیستی و طرز تلقی­مان از همسایه­مان، بیشترین کمک را به ما برای شناخت وی خواهد کرد. اما همین که همسایه [برابر ما] ظاهر می­شود، آن پیش­فرض­های نااندیشیده سربرمی­آورند و ما بار دیگر با سوء ظن با وی مواجه می­شویم. رسالتی که‌هایدگر برای دازاین قائل می­شود، این است که از خود  فهمی   حاصل کند.  به منظور تحقق این امر، دازاین تا حدی باید بر درگیری­های روزمره فائق آید. با این حال، دازاین نمی­تواند خود را از واقعیت موجود برهاند. کاری که دازاین باید انجام دهد این است که بدون ترک گفتن وجود هر روزه­اش، دیگر بار، بینشی نسبت به امر وجودشناختی بدست آورد.