پيتر تراوني/ترجمه: سيد مجيد كمالي

 تاريخ فلسفه، تنها، اثري به جا مانده از تصميم‌ها و آرا نظري نيست. بلكه بيشتر، اين امكان را مي‌گشايد كه كنش‌هاي بي‌وقفه آدمي در قرون متمادي را به فهم درآوريم. تاريخ تفكر – و همچنين تاريخ سياست – بواسطه برخي آراء و تصميم‌هاي ماخوذه در فلسفه افلاطون و ارسطو، تعين يافته است. اين تاريخ، تاريخ متافيزيك است. سنت فلسفه اروپايي، بنا را بر اين گذاشته است كه در پرسش از حقيقت خود را به  قلمرو گزاره، يعني به قلمرو منطق، محدود كند. متافيزيك در جريان تاريخ عقلي مغرب‌زمين، خود را همچون ابزاري لا‌اقتضا براي غلبه بر آدميان و اشياء نشان داده است. متافيزيك، بواسطه اراده سوژه خودبنياد ـ كه اهميتي روزافزون يافته است ـ  به وسيله‌اي تمام بدل شده كه به مدد آن هر امر غير منطقي به حاشيه رفته است. از همين‌روست كه هايدگر، از نحوه‌اي غلبه ضروري بر متافيزيك سخن مي‌راند. مقصودي، پيش از هر چيز اخلاقي، او را بر آن مي‌دارد تا پرسش‌هايي ديگر و خلاف آمد عادت مهيا كند.