تبليغاتX
عصر عسرت
 
عصر عسرت
 
 
هنوز در جستجوی حادثه ای
 

بي‌مقدمه بايد پذيرفت كه انسان به‌واسطه «تفكر» است كه از ساير موجودات تعالي مي‌يابد. به‌طور كلي تفكر شأني از شئونات آدمي است؛ تو گويي انسان انتخاب نمي‌كند كه متفكر باشد بلكه او همواره چنين است و اصولاً قوه انديشيدن است كه انسان را انسان مي‌كند. اگر چنين سخني درست باشد، مي‌بايست براي تفكر مراتبي قائل شد چرا كه تعالي خود امري ذومراتب است. به ديگر سخن همه انسانها در يك مرتبه از تعالي قرار ندارند و اين امري است كه به تجربه بر ما ثابت مي‌شود.

 

اگرچه انسان‌ها به‌دليل تفكر (به‌معناي عام آن) از ديگر موجودات متمايز مي‌شوند، اما اين امر، في‌نفسه هيچ برتري به‌معناي حقيقي و وجودشناختي آن به انسان نمي‌بخشد، چراكه با اين بيان، انديشيدن ذاتي انسان است و نينديشيدن ذاتي موجودات ديگر. در واقع هر دو گروه بر طريق ذات خود عمل مي‌كنند و از اين ‌رو بر يكديگر تفوقي ندارند. در حقيقت مراد ما از تفكر، تفكر به معناي خاص آن است؛ تفكري كه باعث فراروي انسان از خود مي‌شود. به عبارت ديگر مي‌توان در زندگي روزمره كماكان انديشيد و لحظه‌اي از خود فراتر رفت. چنين انديشيدني به فراخور زيست آدمي در جهان حاصل مي‌شود و به عبارت ديگر ابزاري است كه به‌واسطه آن مي‌تواند امور روزمره خود را به سامان و انجام آورد. بدون آن‌كه بخواهيم چنين ساحتي از تفكر را بي‌ارزش جلوه دهيم، بايد گفت كه منحصر كردن جريان انديشيدن آدمي به چنين عرصه تنگي، مجالي براي بودن به معناي شدن كه در آن از خود دائماً تعالي يابد، براي انسان حاصل نمي‌آيد.تفكر به ‌معناي روزمره و ابزاري آن در تحقق خود نيازي به تفكر تعالي‌بخش ندارد و بدون آن هم مي‌تواند به حيات خود ادامه دهد و به‌نظر مي‌رسد همين امر است كه باعث غفلت آدميان از ساحات متعالي تفكر مي‌شود.اما تفكر حقيقي در تحقق يافتن به تفكر ابزاري سخت نيازمند است، به عبارت ديگر تعالي تفكر تنها در نسبت با بستر تفكر روزمره امكان وقوع مي‌يابد. در واقع بايد چيزي باشد كه بتوان از آن فراتر رفت و اين به روزمره بودن خود انسان بازمي‌گردد.انساني كه سر در گرو ساحت متعالي‌تر تفكر دارد و دائماً به امري وراي خود فراخوانده مي‌شود و در اين فراخوانده شدن نابهنگام است كه او «مي‌شود». از اين جهت اين نوع از تفكر را نابهنگام مي‌خوانيم كه به‌مانند تفكر ابزاري و روزمره در اختيار آدمي نيست.

 

 انسان در ساحت روزمرگي‌اش با همه چيز خو مي‌گيرد حتي با انديشيدنش. او به عادت مي‌انديشد و زندگي مي‌كند. تو گويي در عالمي از بداهت درمانده است.  تكرارگري خصلت ديگر چنين بودني است. هيچ چيز نويي حادث نمي‌شود و اگر ماجراي انديشيدن آدمي در طي تاريخ به همين عرصه ختم مي‌شد، هيچ گسستي و گذري در حيات تاريخي او روي نمي‌داد. تفكر تعالي‌بخش اين بداهت را از آدمي، در نسبتي كه با حياتش دارد، مي‌زدايد. اتفاقاً آن دسته از حوادثي كه سير مكرر زندگي انسان را در طي تاريخ به امري نامكرر و در نتيجه دچار گسست كرده‌اند، در جاهايي مي‌توان سراغ گرفت كه انسان‌هايي در لحظاتي به وراي خود تعالي يافته و در هر دقيقه مكتوم تاريخ خود قيام كردند و از اين طريق مجرا و مجلاي حدوث حقايقي غيرقابل دسترس براي آدميان عادت‌زده، شده‌اند. رمز چنين گسستي به‌نظر مي‌رسد در پرسشگري باشد. تنها با پرسش‌آوري است كه مي‌توان از دگم‌‌پاسخ‌هاي خواب‌آور رهايي يافت و خود را در طريق «شدن» و تجديد حيات قرار داد.

 |+| نوشته شده در  87/02/29ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

بي‌ترديد در مطالعات زيبايي شناختي و به لحاظ تاريخي و فلسفي، رمانتيسم جايگاه مهمي دارد و توجه به سير و دگرگوني درك زيبايي شناسانه در اين دوره، مي‌تواند ما را در فهم بسياري از آموزه‌هاي نوين اين شاخه از معرفت بشري، ياري رساند؛ چراكه بنيادها و نسبت‌هاي فلسفي درك رمانتيك از عالم و طبيعت، يعني ايده‌ئاليسم، در ادوار بعدي تفكر فلسفي، نقش مهم و غيرقابل انكاري را دارا است. مقاله ذيل به سير اجمالي دريافت رمانتيك و نسبت آن با ايده‌ئاليسم مي‌پردازد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/29ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

در دوره اوليه كليسا، متفكران مسيحي گاه از فلسفه استقبال و گاه آن را رد مي‌‌كردند. اما به طور كلي در قرون وسطي كمتر متفكري وجود داشت كه فلسفه را جدي نگيرد، به طوري كه فلسفه در تاروپود الهيات قرون وسطي وارد شد و اين امر به نوبه خود در زندگي و عقايد مسيحي دوره‌هاي بعدي موثر افتاد.  اين مقاله به رويكرد يكي از فيلسوفان قرون وسطي، سنت آگوستين، به فلسفه و الهيات مي‌پردازد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/29ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

«زبان، خانه وجود است» ، در زمره مهمترين عبارات هايدگر درباره زبان تلقي مي شود.درواقع، آدمي كه مقيم خانه وجود است، با سخن گفتن خويش از وجود پاسداري مي كند و به بيان بهتر سخن گفتن همان تحقق انكشاف وجود است، به هر روي هايدگر با تامل در مفهوم «لوگوس» (Logos) به تبيين جايگاه زبان در هستي مي  پردازد.مطلب حاضر را كه بحثي است در اين باب، مي خوانيد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/28ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

 

تفاسير هايدگر از شعر به طور جدي با واكنش هاي متفاوتي مواجه شده است. اين مطلب به ويژه د ر مورد اثر او درباره تراكل با عنوان زبان در شعر (1) صادق است.(2) اين اثر توسط عده اي به دليل ارائه بينش هاي ژرف درباره اين شاعر اتريشي مورد ستايش قرار گرفته است، در حالي كه كساني ديگر اين نوشته هايدگر را به دليل اين كه وي پاره هايي از متن را جدا كرده و آن را در خدمت انديشه خود قرار داده ناچيز مي شمارند.(3) قضاوت درباره چنين ارزيابي هاي متناقضي به دليل ويژگي هرمسي(4) شعر تراكل به طور مضاعفي مشكل شده است. به دليل دور بودن رويكرد هرمنوتيك هايدگر(5)، فرد ممكن است كاملا سرگردان شود كه آيا آن چه به عنوان يك ديالوگ متفكرانه ميان فيلسوف و شاعر عرضه شده است، مونولوگي نيست كه هايدگر باتوجه به آن چه كه خود مي خواهد، از شعر تراكل بيرون كشيده است؟ به طور كلي به نظر هايدگر معاني متعددي كه از يك شعر ارائه مي شود، مي تواند به يك معنا تقليل داده شود. به زعم وي اين معاني متعدد به واسط معنايي عميق تر كه ناگفته مي ماند، به وحدت مي رسند. چنين معني يگانه اي معياري براي اعتلاي يك شعر به دست مي دهد: هر شاعر بزرگي شعر خود را از يك شعر واحد خلق مي كند. همين بينش يا پيش داوري است كه هادي بحث هايدگر است و از آن يك بحث و بررسي به معناي هايدگري آن مي سازد كه مي توان گفت تلاشي است براي بررسي ساحتي (ort) كه گفت شاعرانه گئورك تراكل را با شعر او و ساحت شعر او به مقام جمع مي آورد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/28ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

زمین، سر می خورد، انگار، دست

تا انگار، زمین، دست، سر می خورد از

زمین، انگار، می خورد از دست، شعر

زبان، انگار، از، می آید زمین، دست می خورد

 |+| نوشته شده در  87/02/27ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

 بسیارمی گویند که «انسان امروزی نمی اندیشد»؛ این سخن با این آموزه فلسفیِ کهن بنیاد ناسازگار می نماید: «انسان، حیوان ناطق است»؛ گویی آدمی اگر آدمی است نمی تواند که نیندیشد. به عبارت دیگر تفکر، ابزاری صرف در دست بشر نیست بلکه  استمرارهستی داری انسان به اندیشیدنش بستگی تام دارد. بنابراین انسان نمی تواند تصمیم بگیرد که: از این پس دیگر نمی اندیشم. اما این هم هست که آدمیان به واسطه روش و نحوه اندیشیدن متفاوت، از یکدیگر فاصله می گیرند و گاه این بعد به حدی است که تنها به اشتراک لفظی می توان به دسته ای از موجودات نام انسان نهاد. این امر؛ یعنی تفاوت در درجه انسانیت و اختلاف و بعد وجودی، هم در مورد کسانی که در یک عصر زندگی می کنند صادق است و هم اگر قائل به ادوار مختلف تاریخ باشیم، بین آدمیان دو عصر مختلف.  بنابراین، این سخن که انسان امروزی نمی اندیشد، به معنای نفی مطلق اندیشیدن او نیست، بلکه تاکید بر این نکته است که انسان امروزی، نسبت به آدمیان دیروزی، از اساس، طور دیگری می اندیشد.  

اشاره به موارد اختلاف میان اندیشه دوره معاصر و تفکر ادوار گذشته حتی به اجمال، در این فرصت ممکن نیست اما برای آنکه طرح بحثی شده باشد به نکاتی چند در این باره اشاره می کنیم. تفکر، اگر زمانی پاسخی بود به «حیرت» آدمی در برابر امری راز آلود، اینک، واکنش اوست به حوادثی که «تعجب» او را بر می انگیزانند. اعصاری بودند – چنانکه برخی آثار مکتوب به آن شهادت می دهند – که در آنها محتوای تفکر بشر، «خبر جان فزون» نامکررحیرت افزا بود این در حالی است که ذهن بشر امروز را اغلب اخباربامدادی و عصرگاهی و شامگاهی تکراری تعجب آور! پر می کند.  آدمی در دورانی که بسر می بریم، گوش و چشمش را برای ورود همه چیز و هرگونه خبری  باز گذاشته است چراکه معتقد است، عصر، عصر اطلاعات است. او سر بر بالین هر ژورنال و وبلاگ و هر نشریه زرد ونازردی می گذارد مبادا خبری از کف برود! شاید از همین رو باشد که صفت «هرجایی»، برازنده اندیشه انسان پرسه گرد امروز است.   

می گویند که در گذشته تاریخ، چنین نبود و مردمان در پی شنیدن و دیدن هر چیزی نبودند.

ژورنالیسم در دنیای امروز همه چیز را به عیان در برابر چشمان می نهد و کیست که بخواهد خود را از لذت دیدن، محروم کند و از دانا شدن سریع! از طریق این ابزار مدرن چشم پوشی کند؟

با این همه اما نمی توان ژورنایسم را ساده لوحانه نفی کرد بلکه باید تلاش نمود خاصیت نفی کننده ژورنالیسم – خاصیت زودگذر بودن و متغیر بودن آن که آن را به محتوای خود نیز تعمیم می دهد- را در زمینه بومی و افق معاصرت فهمید و با آن نسبتی نه منفعلانه برقرار کرد.     

 

 

 |+| نوشته شده در  87/02/27ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

از ویژگی های  بشر در دورانی که به سر می بریم، یکی این است که بسیار زود به آنچه در دور و برش می گذرد خو می گیرد و حساسیت خود را نسبت به پدیده ها و حوادث اجتماعی از دست می دهد. انسان امروزی - خاصه در زندگی شهری – شدیدا بی حوصله است و علاقه چندانی به تفکر و  طرح اندازی به منظور تصحیح و تسهیل امور از خود نشان نمی دهد و بر این باور است که همواره هستند کسانی که چنین می کنند و یا اینکه فلان نهاد، مسئول امر است و باید پاسخ گو باشد. نتیجه چنین روندی، تولید «انسان منتشر» بود و هست؛ انسانی که دیگر، بار هیچ تکلیف و وظیفه ای را بر دوش خود احساس نمی کند. در دوران اخیر ازدحام چنین انسانهایی - درمعنایی کمی - به تدریج به برساختن نوعی دیگر از انسان که همان «انسان توده ای» - به معنای کیفی -  باشد، انجامید؛ مفهومی که «خوزه ارتگا یی گاست» در اواخر دهه 30  میلادی در کتاب «طغیان توده ها»، ذیل بحث درباره زوال اقتدار فرهنگی در جامعه دموکراتیک توده ای، به آن پرداخته است.

باید توجه داشت که از مفهوم «توده» نباید فهمی صرفا سیاسی داشت؛ چراکه امور مختلفی همچون اقتصاد، اخلاق، دین و ... در شکل گیری این پدیده موثر هستند و درنتیجه برای فهم انسان توده ای باید به همه این ساحات اهتمام داشت. گاست، جامعه را مظهر وحدتی پویا و مرکب از دو عنصر می داند: توده ها و اقلیت ها. انسان توده ای عافیت طلب است و اصلا احساس ناآرامی و بی قراری نمی کند. او هیچ تشخصی برای خود قائل نیست و در عوض اعلام می کند که وی «درست همانند هر کس دیگری است». و دقیقا به همین دلیل است که احساس آرامش و اطمینان می کند. اما انسانی که در اقلیت به سر می برد، «از خودش توقع بیشتری دارد و برای خود وظایف و تکلیف بزرگی قائل می شود». از این رو به دنبال ویژگی خاصی است که به واسطه آن از سایر افراد ممتاز شود و در این فرایند، صاحب تشخص و تعین شود. تذکر این نکته لازم است که تقسیم بندی افراد جامعه به توده ها و اقلیت های ممتاز، تقسیم آنها به طبقات اجتماعی نیست؛ بلکه منظور، «تقسیم افراد به دو نوع انسان» است. بنابراین توده‌ها و اقلیت‌ها را می‌توان در تمام سطوح جامعه و در درون هر طبقه اجتماعی یافت. در نتیجه حتی می توان در بالاترین مراتب اجتماعی و علمی با اشخاصی مواجه شد که به طریق انسان توده ای می اندیشند و عمل می کنند؛ و برخلاف آن در سطوح پایین تر اجتماع، اشخاصی را یافت که به طریقی ممتاز، تفکر و رفتار می کنند. به عنوان مثال، غلبه فزاینده شبه روشنفکران در جوامع امروز از جمله در جامعه ايراني، يكي از نشانه‌هاي حضور و غلبه انسان توده‌اي است؛ دليل اين سخن هم اين است كه اين اشخاص به جای آنکه جریانی موثر و ویژه را در جامعه پدید آورند، بیشتر، مطالبات اغلب نااندیشیده و مبهم توده را باز تولید می کنند و به توهم توده ای دامن می زنند؛ با این گمان که بر طریق عقل جمعی عمل می کنند. گاست، بر اساس مفهوم «توده»، خصوصیت این دوران را چنین بیان می کند: «ویژگی اصلی عصر ما این حقیقت تلخ و هولناک است که انسان میانمایه و ذهن پیش پا افتاده ای که نسبت به میانمایگی خود وقوف دارد جرأت می کند که حق خود به میانمایگی را ابراز دارد و آن را در هرجا که بتواند مطرح کند».

 |+| نوشته شده در  87/02/26ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

اصطلاح لوگوس (Logos) همانند اغلب واژگان فلسفي ديگر قبل از آن‌كه اصطلاحي فلسفي بوده باشد، به حوزه كاربرد عادي زبان تعلق داشته است. اين واژه، به‌تدريج در تفكر فلسفي وارد شده و از اين طريق از مفهوم خاصي برخوردار شده است؛ درست همان‌گونه كه زبان فلسفه از بطن زبان روزمره پيش از عصر فلسفه پديد آمده است. به لحاظ زبان‌شناسي، واژه لوگوس با lego پيوند دارد و به معناي شمردن، محاسبه، رسيدگي و توجيه بوده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/21ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

در اين مقاله، تبييني خاص از عدالت اجتماعي به دست داده خواهد شد. اين تبيين تحت تاثير سنت هرمنوتيكي‌هانس گئورگ گادامر است. البته اين توصيف از عدالت اجتماعي، محدوديت‌هاي مخصوص خود را دارد، به طوري كه دعوي غير‌تاريخي و عام و فراگير بودن نداشته و واقعيت پلوراليزم معقول را كه مشخصه جوامع مردم‌سالار مدرن است مي‌پذيرد و همچنين نسبت به درست يا غلط بودن خود يا ساير تلقي‌هاي سياسي ديگر كه راجع به عدالت اجتماعي هستند، هيچ حكمي صادر نمي‌كند.

در مورد ديدگاهي كه عرضه خواهد شد ، تذكر 2 نكته لازم است: اولاً از آنجا كه هگل ماهيت مشروط عقل را به ما تذكر مي‌دهد و ‌هايدگر تاريخ‌مندي و تناهي انسان را آشكار مي‌كند، نارضايتي روز افزوني نسبت به ديدگاه‌هاي كانتي و نئوكانتي در باب استنتاج اصول عدالت به وجود آمده است.

 دوم اين كه، با توجه به مسئوليت اجتناب‌ناپذير قضاوت كه بر دوش همه نظريه‌پردازان سياسي نهاده شده، به نظرم اتخاذ رويكردي كه دعاوي جهان شمول بودن نداشته باشد، معقول مي‌كند. در اين مقاله، اين بحث مطرح مي شود  كه در انديشه گادامر مي‌توان جايگاهي ميان مكتب كلي‌گرايي جزمي و نسبي‌گرايي مطلق جستجو كرد.

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/21ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

ديويد هيوم به احتمال زياد نظام اخلاقي خود را به عنوان مهم‌ترين بخش رساله‌اش در باب طبيعت انساني لحاظ مي‌كرد. اما هنوز هم نظريه اخلاقي‌اش، به ويژه نظريه عدالتش، مفسران را به خود مشغول داشته است. براي بسياري از ايشان همراه شدن با خط سير انديشه و استدلال هيوم و نتايج آن بسي دشوار است؛ نتايجي كه بنابر آن، پيروي و تبعيت از قواعد عدالت، فضيلتي جعلي و تصنعي قلمداد مي‌شود و اين‌كه بايد به اين قواعد اخلاقي احترام بگذاريم حتي اگر تمايلي طبيعي به انجام چنين كاري نداشته باشيم.

 خوب است در همين آغاز تذكر دهيم كه تلقي از عدالت كاملا با آنچه كه معمولا فكر مي‌كنيم يكسان نيست؛ يعني اين فكر كه عدالت يعني طريقي كه در آن نهادهاي عظيم اجتماعي، حقوق وظايف اساسي و بنيادي را تقسيم مي‌نمايند و سهم منافع ناشي از فعاليت‌هاي همگاني اجتماعي را تعيين مي‌نمايند.

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/21ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

سينما با به كارگيري تصاوير متحرك، اين توانايي را دارد كه بتواند اموري را كه در فلسفه تنها به صورت انتزاعي قابل عرضه هستند، به ساحت تجربه‌اي ملموس براي همگان درآورد.

نويسنده اين مقاله مي‌كوشد با استناد به فيلم «فرشتگان بر فراز برلين» و تطبيق آن با تفكر هايدگر، اين توانايي را آشكار سازد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/02/21ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

فرق فیلسوف های وطنی با غربی در اینه که اهمیت گروه اول در اسمشونه و گروه دوم در فعلشون!

دوستان برای فهمیدن فرق اسم و فعل، می تونند به کتاب های دستور زبان رجوع کنند.    

 |+| نوشته شده در  87/02/21ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

چهارشنبه بود. بعد از مدت ها می دیدمش. خیلی حرفها داشتم که باید بهش می گفتم. اما دهنم باز نمی شد. اون برعکس من، هیچ حرفی برای گفتن نداشت، ولی دهنش اونقدر باز بود که داشت ... می شد. گاهی وقت ها لازمه که آدم به اندازه دهن دیگران حرف بزنه!  

 |+| نوشته شده در  87/02/20ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 

 

در تاریخ فلسفه سیاسی، همواره پرسش ها و بحث های دامنه داری درباره نسبت و حقوق متقابل مردم و دولت مطرح بوده است. بسته به شرایط تاریخی و فضای سیاسی فرهنگی حاکم بر دوران، پاسخ های متناسبی از سوی متفکرین به این قبیل مسائل داده شده است که بعضا در مقام عمل، در شکل گیری شیوه های نوین حکومت داری و یا  اصلاح منش سیاسی موجود منشأ اثر بوده اند.

علی رغم وجود برخی اصول و قواعد عام و کلی برای تنظیم نحوه رفتار دولت ها در برابر خواست مردم، و نیز برخورد افراد با مواضع دولت، آنچنان بازه تغییرات این رفتارها گسترده است که عملا هر گونه رویکرد نظری و انتزاعی به این ماجرا با مشکلاتی اساسی مواجه می شود. از اینرو، عاملی باید در کار باشد تا متناسب با شرایط و حوادث نوپدید، زمینه صدور احکام و تدابیر مقتضی از جانب دولت را فراهم آورد؛ تدابیری که ضمن تأمین منافع اکثریت با صرف کمترین هزینه، از اصول مبنایی و غیر قابل رفع حکومت نیز عبور نکنند.

شاید چنین گفته شود که هر حکومت و دولتی، برای تحقق اهداف خود و گذشت از بحران ها، مراکز و مجاری قانونی خاصی را مستقر ساخته است و مجموعه اینها برسازنده همان عامل پیش گفته اند. اگرچه وجود این امور، می تواند روند ماجرا را تسهیل ببخشند اما ربط موزون این عوامل با یکدیگر برای نیل به مقاصد مورد نظر دولت، کماکان نیازمند عامل دیگری است که فراتر از دسترس ذهن های متفرد است. چنین عامل پیش برنده ای از یکسو بایستی هماهنگ با موازین دولتی و حکومتی باشد و از سوی دیگر آشنا با خواست و نفع جمعی نیز باشد.

پیشنهاد این است که این عامل، خردمندی و دانایی پویاست. این نوع دانایی، مطلق و تمامیت خواه نبوده و به بیان درست تر متعین به زمان و مکان است. نباید از این سخن، تعبیر به نسبی گرایی کرد چراکه بر این نوع از خردمندی اصولی حاکم است؛ همان اصولی که هر حکومتی برای خود مسلم می انگارد و رفع آنها اساسا به معنای لغو حکومت است. اما همین اصول رفع ناشدنی بسته به زمان ها و مکان های خاص، به مدد تأثیر همان دانایی تحول خواه، بسط پیدا کرده و گشایش های کارسازی در تنگناهای مختلف و تجربه نشده ایجاد می کنند.

چنین خردمندی و دانایی را نمی توان چونان میراثی به سادگی به دست آورد و یا سفارش به تولید آن داد. به عبارتی، این دانایی تقرری پیشینی یا پسینی نسبت به حوادث جاری نداشته، بلکه در صورت وجود آن، حدوثی همدوش با دقایق مبتلابه دولت و مردم دارد. در واقع این محادثه صمیمی دولت و مردم است که چنین دانایی ای را پدید می آورد و از  آن طرف، در دوری هرمنوتیکی، درگرفتن این گفت وگو، خود متوقف بر وجود آن دانایی است. مهم راه یافتن در این دور پرمخاطره است که در صورت تحقق آن، دولت و مردم، در بستری پویا و خردافزا، افق های نویی را برای هم تکاپویی برخواهند ساخت.

 |+| نوشته شده در  87/02/18ساعت   توسط سید مجید کمالی  | 
 
  بالا